سربازان جنگ نرم...
ظهر آقای زمانی مسئول خوابگاه دانشجویی رو دیدم.از کمبود کارت ها برای دیدار گله می کرد.
جابر مقدم چندین بار تماس گرفت و پیگیر کارت برای دیدار دانشجویان با آقا بود.و روی دو تا کارت و اینکه یکی اش برای خواهر ها باشه هر بار تاکید فراوان می کرد.یک هفته ای بود که متاهل شده بود.این همه شور و علاقه و پیگیری از جانب جابر برام خیلی جالب بود.با آقای تاجیک تماس گرفتم و قول 10تا کارت رو ازش گرفتم.بچه های یکی یکی داشتند تماس می گرفتند.غروب رفتم و کارت ها رو تحویل گرفتم.همه اش برای برادرها بود.شب بوی سیب بودم و بچه ها یکی یکی التماس دعا داشتند.حتی حسین ترقی و میثم بهرامی.اونهایی که بین بچه ها به موج سبزی و اصلاح طلبی معروف هستند.وقتی کارت و بهش می دادم میگفت که "نگاه کنید ما میاییم جایی که همه مخالفمون هستند اما شما چی جور با مخالف ها برخورد می کنید".به هر مصیبتی بود کارت خواهران هم برای جابر پیدا کردم.البته یه ذرت مکزیکی هم پاش آب خورد.
صبح با جابر ساعت 5:30 صبح جلوی دارالشفا قرار گذاشتیم.و اینکه اگه دیر رسیدیم هرکی سی خودش بره.یه کم دیر رسیده بودم و خبری هم از جابر نبود.همه وسایل جیبم رو خالی کردم و بعد صف برای تحویل وسایل و شروع ایست بازرسی ها.و داخل صحن امام خمینی(ره)حرم حضرت معصومه(س)شدیم.یه جای نسبتا مناسب نشستم.تو جایگاه دوم.جابر از دور بهم اشاره کرد که بیا اینجا بشین .روبه روی جایگاه و با موقعیت بسیار عالی و اکازیون.یکی یکی دوست و آشنا ها رو دیدیم.شروع کردیم به صحبت و حرف و حدیث.یکی از بچه ها به عنوان لیدر داشت شعار میداد و جمع رو هماهنگ می کرد.یکی از بچه ها داشت شعار"ما همه عمار توایم خامنه ای"را روی کاغذ می نوشت. و از ما دنبال معادل انگلیسی اش می گشت.جابر یه چیزی براش نوشت.یکی دیگه از بچه ها داشت روی دست خودش و دوستش یه شعار نقاشی میکرد.کم کم جایگاه دوم پر از جمعیت می شد.هر کی که وارد می شد دوست داشت بیاد جلو ها جا بگیره.لیدری که تا چند لحظه پیش داشت شعار میداد +یه اکیپ از بچه ها با هم هماهنگ شده بودند و هر کی که میخواست بیاد جلو شروع میکردند شعار دادن که"بشین بشین"این دیگه سوژه جمع شده بود.یکی از بچه ها که اعتماد به نفس بالاتری داشت از رو نرفت و اومد جلو اونا هم شروع کردند شعار "مرگ بر منافق " و "ای پاسدار دلاور حمایت حمایت"سر دادن.بعد از چند لحظه همون لیدر بلند شد تا شروع کنه دوباره به شعار دادن.بچه ها نامردی نکردند و همه شروع کردند به گفتن شعار"بشین بشین".بنده خدا تا آخرش هم دیگه نتونست لیدری کنه.عباس آخوندی به عنوان لیدر بلند شد و الحق و الانصاف که خیلی خوب این کار رو کرد.فکر نمی کردم اینطوری بتونه از عهده اش بر بیاد.

جایگاه دو مملو از جمعیت شده بود.در یک لحظه همه جمعیت از عقب شروع کردند به ایستادن و هم همه کردن و هر چی که داد زدیم بشینید هیچی نیست کو گوش شنوا. و درعرض چند ثانیه سیل جمعیت سرازیر شد.در چند ثانیه با یک جنگ روانی و تبلیغاتیه کاملا نا جوانمردانه ما که به راحتی نشسته بودیم الان بی جا شده بودیم.سرانه فضا به ازای هر متر مربع چیزی نزدیک 10نفر بود.یه جورایی بچه ها رو هم دیگه نشسته بودند...
پی نوشت یک:اگه خوب به عکس دقت کنید منم هستم...



مرغ باغ ملکوتم نيم ازعالم خاک