لحظه وصل
وقتی از خواب بیدار شدم ساعت دیگه داشت رسما ساعت ۹:۳۰ صبح رو نشون میداد...این یعنی جا موندن از مراسم استقبال.در کوتاه ترین زمان ممکن لباس هام و پوشیدم.بردن وسیله دور از جونتون خریت محض می نمود.راه افتادم.در راه دریغ از یه تاکسی یا مسافر بر شخصی.تا به ایستگاه اتوبوس رسیدم اتوبوس رسید و به سرعت سوار اتوبوس شدم.جمعیت توی اتوبوس که خیلی هم زیاد نبود همه جا ماندگان از مراسم استقبال می نمودند.شنیده اید که رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون.باور بفرمایید شوق و شور و شعف در چهره ها موج میزد.ضربان قلبم به شماره افتاده بود.رادیو به صورت مستقیم وروود آقا را گزارش می داد.حضرت آقا هنوز در مسیر بودند.خیالم راحت شد که لا اقل به سخنرانی میرسم و البته دلخوش به کارت جایگاه بودم.دلم میخواست برم و یه پاره آجر رو گاز اتوبوس بزارم بلکه زودتر برسیم.اتوبوس تا میدان صفاییه بیشتر نمی رفت.برام جالب بود که هنوز ماشین های شخصی تا مسیری جلوتر می رفتند.ورودی جایگاه از درب باب الجواد(ع)حرم بود.جلوی درب که رسیدم دو زاریم افتاد که کارت جایگاه فرت.باید صبح ساعت ۸ می اومدی تا به جایگاه راهی داشتی.مردی اونجا با عصبانیت داشت با ماموران کل کل می کرد.آخر سر هم کارت جایگاه رو پاره کرد و ریخت رو سر مامورها.جلوی مسجد امام حسن(ع)یه گله کفش ریخته بود.نا خود اگاه یاد انفجارات سال۸۱عاشورای کربلا افتادم.مقام امام زمان(عج) نزدیک دجله یا شاید هم فرات. پر بود از کفش هایی که از مردم هنگام فرار و ازدحام جمعیت از انفجار بمب جا مونده بود.و دیوار هایی آغشته به خون و ترکش.کفش های جلوی مسجد امام سوژه ی خیلی خوبی بود برای عکاسی.اما بعدش هم تو هیچ عکسی اون رو ندیم.به سه راه بازار که رسیدم تمام داربست ها و حتی بلوک های سیمانی ای که روزهای قبل تعبیه کرده بودند از جا کنده یا افتاده یا خم شده بود.به سمت محل سخنرانی آقا رفتم.بعد از تقریبا دو سه سال میدانی(البته چند طبقه) که تحت عنوان امام خمینی(ره) در دست تاسیس هست باز شده بود.تا جمعیت از این مسیر به میدان شیخان و محل سخنرانی رهبر بروند.آقا کمی از من زودتر رسیده بود!!سخنرانی شروع شده بود...آقا کلی از مردم قم تعریف کردند و اون ها رو سردمدار بصیرت مداری دانستند.و بعد اشاره کلی به موقعیت های قم و مشکلات و راه کارها...و بعد اشاره به کمبود زمان...سخنرانی که تمام شد اذان شروع شد.
راهم را به سمت بوی سیب کج کردم.اولین نفری بودم که رسیدم.بچه ها یکی یکی داشتند می رسیدند.حاچ آقا میزان ولایت مداری بچه ها رو داشت با نسبت تاخیری که می رسیدند می سنجید.این هم شد سوژه ای برای بچه ها.هادی که منافق شناخته شد چون که خواب مونده بود.بعد من کمترین درجه تا...همه بچه ها خسته و تشنه بودند.هر کدوم داشتند مطلبی رو در خصوص استقبال نقل می کردند.یکی صحبت های آقا رو تحلیل می کرد.یکی(یعنی خودم)گیر دادم به پرده قرمز جایگاه و...
اخبار ساعت ۱۴ و نمای دوربین هلکوپتر استقبال رو بهتر نمایان می کرد....
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 21:38 توسط نبات تلخ
|
مرغ باغ ملکوتم نيم ازعالم خاک