تبليغاتX
نبات تلخ
نبات تلخ
نمیدانم چه میخواهم بگویم زبانم در دهان بازبسته است
روحی فداک یا ابا عبدالله 

تقدیم به پدرم که فردا عازم یازدهمین سفر کربلاست...و نیت 40 سفر کربلا دارد

روحی فداک یا اباعبدالله

- در شارع الحسین _ علیه‏السلام _ توی دار الانترنیت (املایش همین است) نشسته‏ام. آدمی‏زاد خیلی مشنگ است اگر در چنین شرایطی سرلوحه بنویسد...
٢- در حرم اباعبدالله هیچ جا مکتوبی از اذن دخول نصب نشده است.
٣- حتا قلم و کاغذ هم ندارم... دو روز است که رسیده‏ایم، اما هنوز نتوانسته‏ام بروم کنار ضریح... چگونه باید اذن دخول خواست؟
٤- دسته دسته سردار و امیر و مدیر و رییس در جریان سفر ما بودند. مجوز حاضر بود، ماشین کولردار هم آماده بود. قرار بود خیلی دیپلماتیک به عراق بیاییم... نشد... از اهواز رفتیم مهران... نصف شب بود. بعد از ده ساعت پیاده‏روی تازه فهمیدم که برای زیارت اباعبدالله چگونه باید رفت...
٥- به جای رییس و مدیر و آدم فرهنگی، با چند کشاورز ورامینی و یک پیرزن و پیرمرد خراسانی همراه بودم... پیرمرد هشتاد ساله بود. پابه‏پای ما دوازده ساعت پیاده آمد تا مرز را رد کردیم. کشاورز بودند. الان فصل دروست. گفتم محصول چه می‏شود؟ گفت امام حسین را رها کنم به خاطر محصول؟ افتاد و سرش شکست. دیگر مطمئن بودیم که به مرز نمی‏رسد. محسن مؤمنی به‏اش گفت حاجی شما ثوابت را برده‏ای... گفت ثواب یعنی چه... من باید حسین را ببنیم... امروز بعد نماز صبح در حرم دیدمشان. با گامهای کوتاه، تند تند قدم بر می‏داشتند... مثل دو تا کبوتر... نه مثل دو تا جوجه... از خدا خوستم مرا با آنها محشور کند.
٦- از حرم اباعبدالله تا حرم حضرت عباس چهارصد قدم راه است... روحی فداک یا اباعبدالله...
پی نوشت1)این متنی بود از رضا امیرخانی...اهل کپی کردن نیستم اما فکر کنم از متنهایی است که حتی تو اینترنت هم پیدا نکنید...
پی نوشت معرفی)کتاب خلاصه قیام حسین دکتر سید جعفر شهیدی...80صفحه اون هم در قطع جیبی(mp3)...با قیمت500تومان...تو این ایام خواندنش میچسبه

|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت 17:33
 
در یمن چه میگذرد؟

مدتی بود که شیعیان یمن در جنگ داخلی با حکومت یمن بودند...تا اینکه آتش جنگ بالا گرفت و عربستان نیز وارد جنگ شد...و کشورهای مختلف در این باره موضع گیری کردند...از کنفرانس اسلامی تا ایران...

اگر عبارت "الحوثی ها"را در گوگل جستجو کنید اطلاعات کاملی در مورد یمن و آنچه که در آن گذشته رو خواهید دید...اما در این مدت 4نگرش را در مورد یمن شنیده ام که این نگرش ها را در پایین میاورم...البته هیچ کدام را رد یا تایید نمی کنم...البته خوشحال میشوم تا نظرات دوستان رو بدونم

1)عده ای معتقدند که جنگ یمن یک جنگ داخلی است که الحوثی ها برای به دست گرفتن حکومت و یا به دست آوردن حقوق خود دست به این جنگ زده اند(مثل چین)و خیلی هم دخالت ایران در این قضیه ضرورتی ندارد

2)گروهی معتقدند که این یک جنگی است که خود آمریکایی ها و وهابی ها به راه انداخته اند و هدفشان تفرقه بین شیعه و سنی است و جلب شدن افکار عمومی به این سمت و غافل شدن از مسائل دیگر

3)گروهی معتقدند که یهود و آمریکایی ها روایات شیعه را مبنی بر خروج یمانی از منطقه یمن دیده اند و به عبارتی فرعون گونه آمده اند تا از تولد موسی جلوگیری کنند

4)عده ای این جنگ را مقدمه ای برای ظهور دانسته اند که در روایات به آن نیز اشاره شده است...و انشاالله این جنگ منجر به نابودی وهابیت و حکومت آل سعود می انجامد


پی نوشت1)دوست دارم نظر دوستان رو ترجیحا با تحلیل بدونم...

اصل نوشت)همه ذرات عالم ندای حسین رو لبیک میگند...تو توی این ماتم و عزا میخوای چی کار کنی؟؟از الان به فکر باش تا یه قدمی برای اباعبدالله برداری

پی نوشت معرفی:کلیپ"عمارها"...یه کلیپ بسیار زیبا از سخنرانی مقام معظم رهبری...با جستجو توی گوگل دانلودش کنید...بعد از طریق دندان آبیتون پخشش کنید...

|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 و ساعت 1:30
این شهر کجاست؟؟؟ 

تقدیم به رهگذر...صاحب موج مجنون... با دلایل ویژه


این شهر کجاست؟؟؟

این همشهری برای من غریب است چون تا به حال نه شهرش را دیده ام و نه آدم هایش را...فقط گه گاه حرف هایی از آن شنیده ام...
این شهر حتی از تهران هم برای من غریب تر است!!و از تمامی شهرهای ایران
شهری که انگار برایش فرهی نمی کند که سال موش و گاو باشد یا سال اصلاح الگوی مصرف...و اصلا چه اهمتی دارد که واقعیتی بزرگ در غزه اتفاق می افتد مهم شایعه در هفته است...
و بگذار کشور گل ها،فتنه را بسازد و به تمامی اعتقادات و هستی ما اهانت کند اصلا چه اهمیتی دارد مهم جدیدترین بازی دگاپریو است و ارباب حلقه ها و هری پاترها...
آری در این شهر چمران و آوینی و مغنیه بوی کهنگی می دهند و اصلا اهمیتی ندارد که چه کسی بودند و چه کار کردند و چه فکر می کردند مهم باب دیل ها هستند و ستارگان فوتبال  که دنیایمان را می ساند...
نمی دانم چرا در این شهر رنگ زرد را و زرد بودن را سبز میپندارند...
این شهر کجاست که انقدر برای من غریبه است؟شاید هم من راه سرزمینمان را اشتباهی آمده ام!!!
من همچنان منتظرم و جمعه ای دیگر گذشت...اصلا مهم نیست ...عجله کنید...شنبه باید شماره صدو اندی روی دکه مطبوعات باشد...


پی نوشت1)مدت مدیدی خواننده پر و پا قرص همشهری جوان بودم...امروز تمام آرشیوهای مجله  را که نگهداری کرده بودم بیرون گذاشتم...البته بیرون بیرون نه...

پی نوشت 2)طرح های سعید بهداد یکی از قسمت های فوق العاده مجله بوده و هست...

پی نوشت3)در این فقر مجله اگر قرار به کاچی بعض هیچی باشد...همشهری جوان را باید روی سرمان حلوا،حلوا کنیم

پی نوشت4)یکی از مسائلی که حسابی لجم رو در آورد شایعه توقیف همشهری جوان بود که خود همشهری جوان(و احتمالا جناب فریدالدین حداد عادل)ساخته ند...پرداختند...تکذیب کردند

پی نوشت معرفی)مجله همشهری ماه...یک مجله خوب...در طیف اصولگرا...البته از دنده انتقاد بر دولت...همچون تمام همشهری ها...اما روی هم رفته این مجله را برای خواندن می پسندم

(اصل نوشت)

ارباب صدای قدمت می آید              هنگامه اوج ماتمت می آید

ما در تب و تاب غم تو می سوزیم         یک هفته دگر محرمت می آید

صلی الله علی الباکین علی الحسین

|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت 23:38
و عادتکم الاحسان 


شنیده اید که آرزو بر جوانان عیب نیست...حالا میخواهیم آرزو کنیم...یا کمی تفکر ...اصلا هر چه که تو دوست داری اسمش را بذاری قبول...اصلا این متن توست...این متن قرار است افکار تو باشد حالا قلم من و تو ندارد...

تصور کن حاج احمد متوسلیان فردا قرار است ایران باشد...و شما باید همراه و همقدم حاج احمد باشی...اصلا سین برنامه ها را قرار است شما بچینی...
خدا وکیلی هر چه فکر میکنم میبینم عجب مسئولیت سنگینی است...اول که بهم گفتند داشتم از خوشحالی پر در می آوردم...آخر من کجا...حاج احمد متوسلیان کجا...اولش دو رکعت نماز شکر به جا آوردم  و خدا را به خاطر این نعمت شکر کردم...اما حالا که فکر میکنم میبینم من مرد این کار نیستم...خواستم برم بگم بابا آخه این کار من نیست...من چه تدارکی ببینم...چه کار کنم...شما باید 27 سال پیش تدارک این مراسم را میدید نه حالا...اما دیگه کار از کار گذشته است...
قرار شد حاج احمد مستقیما از فرودگاه امام خمینی(ره) به مرقد امام خمینی برود و آنجا مراسمی برگزار شود...هواپیما روی زمین نشست خیل مسئولان و خبرنگاران و مشتاقان و ارادتمندان به سمت ایشان میرود...و روی دست های مردم...
بالاخره به مرقد امام میرسیم...در طول راه حاج احمد حال عجیبی دارد... به مرقد که میرسیم حاج احمد از خود بی خود شده...چه عاشقانه  شبکه های ضریح را به دست گرفته ،وصل عاشق و معشوق دیدنی است...
بعد از مراسم از مرقد امام به سمت منزل ایشان رهسپار میشویم...به  خیابان های تهران که میرسیم حاج احمد با حالت عجیبی به خیابان ها نگاه میکند...هر از چند گاهی چشم به کف ماشین میدوزد...میدانم چه میخواهد بپرسد...سر به زیر می اندازم تا از جوابی که ندارم به سوالش بدهم فرار کنم...
یک لحظه حاج احمد از خود بی خود میشود...داد میزند وایسا...وایسا...ماشین در وسط خیابان می ایستد...حاج احمد در ماشین را باز میکند و به سمت پیاده رو میرود... راه بندان شده و ماشین ها دائم بوق میزنند...
حاج احمد خیره خیره به عکس های همت و صیاد و بابایی و شوشتری نگاه میکند...هیچ نمیگوید...دعا میکنم خدا کند گریه کند...لا اقل فریاد بکشد...هیچ نمیگوید و فقط نگاه میکند...
دیگر رسیده ایم جلوی کوچه...از چند صد متر قبل دیوارها مملو از پلاکاردها و آذین بندی است...جمعیت زیادی در کوچه به استقبال حاج احمد آمده اند...
تمام روز به دید و بازدیدهای مسئولین از حاج احمد اختصاص یافته است...حاج احمد به گرمی از همه استقبال میکند....در خانه زمزمه هایی به گوش میرسد...کروبی و موسوی قرار است بیایند به ملاقات حاج احمد...
پیغام فرستاده ایم که بابا فارغ از همه مسائل سیاسی... بیاید و فعلا کمی دندان روی جگر بگذارید...فرصت برای دیدار بسیار است...پزشکان گفته اند فشار عصبی برای حاجی سم است...
پیغام فرستاده اند اگر خود جناب متوسلیان بفرمایند حرفی نیست اگر نه ما هم حق داریم بیاییم...در کوچه درگیری شده است  فقط کروبی آمده است، مردم بر ضد کروبی شعار میدهند...صداها به گوش حاج احمد میرسد...حاج احمد هاج و واج به دیگران نگاه میکند...به حاج احمد میگویم خودم میایم و همه چی را میگویم...با ممانعت مردم جناب کروبی  نمیتواند وارد خانه شود و ....
میدانم حاج احمد ذهنش شده سوال...دلش شده سوال...موقع نماز مغرب و عشا شده...حاجی نمازش را میخواند...بعد از نماز میروم سراغش و یه کم مقدمه چینی میکنم و کلیاتی از سال60به بعد میگویم و آخرش را به انتخابات و حوادث بعد از آن میچسبانم...حاجی خودش آنجاست...دلش جایی دیگر...
فردا دیداری  است با مقام معظم رهبری...صبح خدمت ایشان میرسیم...خود حضرت آقا به استقبال حاج احمد میاید...او را در آغوش میگیرد...چهره حاج احمد شبیه زمانی شده که در مرقد امام بودیم...گپ و گفت خصوصی میشود...خود حضرت آقا اینچنین میخواهد...موقع رفتن، حاج احمد به آقا میگوید یه عکس یادگاری با هم بیاندازیم...معنی لبخند بر لب و اشک در چشم حضرت آقا را نمیفهمم...
پنجشنبه است و حاجی روبه من میکند و میگوید...شب زیارتی اباعبدالله است...برویم زیارت نوکران اباعبدالله...اصلا بیا بریم کربلای ایران...مانده ام این لفظ را حاج احمد کی شنیده است...برنامه را هماهنگ میکنم...
غروب شلمچه ایم...حاجی در حال و هوای خودش نیست...میخواهم این حالش را مشابه سازی کنم با احوالات دیگرش...هیچی لحظه و حالتی را نمیابم....نماز را به جماعت میخوانیم...موقع نماز کنار دست حاج احمد نشسته ام...دعای قنوتش حواسم را پرت می کند...اللهم الرزقنی شهاده....بعد از نماز خیره شده ام به چهره حاج احمد...او هم خیره شده به جمله مهدی باکری:بعد از جنگ مردم سه دسته اند...
حاج احمد نافله عشا را پیش شهدای گمنام میخواند...توسلی و زیارت عاشورایی...
حاج احمد میگوید جامعه کبیره میخواهم بخوانم...تنها...
پا برهنه میرود نزدیک فنس ها...از دور همگی زیر نظر داریمش...
شب از نیمه گذشته است...نزدیکش میروم..به سجده رفته است ...با ناله ای سوزناک تکرار میکند...و عادتکم الاحسان...و عادتکم الاحسان...
صدا هر لحظه کم فروغ تر می شود...

پی نوشت معرفی)خدا خانه دارد...یک کتاب عالی...متن های ادبی فوق العاده...که علمی غنی پشت نوشته ها هستش..یک کتاب 135 صفحه ای با قطع کوچک با قیمت700تومان...بخونید...اگه بد بود بدید خودم...
|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 16:36
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ... 

تقدیم به گل صنم...بی هیچ دلیل خاصی...

            مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ             چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد...

مرحوم سید ضیا الدین دری در تفسیر این شعر منظر از پیر مغان را حضرت امیرالمومنین(ع) و شیخ را حضرت آدم دانستند...بعد از اینکه مرحوم دری  به رحمت خدا رفتند یکی در خواب از ایشان پرسید که آیا تفسیر شما از شعر درست بود...ایشان فرمودند در این عالم معنی شعر طور دیگری برای من تفسیر شد..معنای آن این است که پیر مغان حضرت ابا عبدالله و شیخ حضرت ابراهیم و مراد از وعده، ذبح فرزند است كه حضرت ابراهیم (ع) بدان امر خداوند وعده وفا داد، اما حقیقت وفا را حضرت اباعبدالله الحسین صلوات الله علیه، در كربلا به ذبح فرزندش حضرت علی اكبر صلوات الله علیه انجام داد...

و فدیناه و بذبح عظیم


پی نوشت 1)عید همه شما مبارک...

پی نوشت2)نظراتتون رو تو مطلب پایینی بذارید


|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در شنبه هفتم آذر 1388 و ساعت 16:48
الکامپ،ازدواج،ویروسH1N1 
تقدیم به مجدالدین معلمی صاحب سه الف

الکامپ،ازدواج،ویروسH1N1
نمایشگاه الکامپ بود و به اتفاق دوستان به رسم این چند سال عازم نمایشگاه شدیم...
در سالن ها قدم میزدیم و غرفه ها را نظاره ،هر غرفه و شرکتی کالایی ارائه می کرد ...اما انگار همگی برای بازاریابی و فروش از یک کالا استفاده میکردند...دخترها  و زن هایی مانکن گونه برای جذب و لیکن جلب رضایت مشتری...مشابه کاتولوگ و بروشور ها و اشانتیون های ارائه شده...مهم جلب رضایت مشتری است...
وعده همه دوستان برای صرف نهار، بعد از نماز روبه روی نمازخانه نمایشگاه بود...جلوی غرفه ای بودیم که هر چند ثانیه مسئول غرفه صدای اسپیکرها را زیاد میکرد تا قدرت اسپیکرهایش را به رخ گوش!! بازدیدکنندگان بکشد...غرفه بعدی چشم و گوشمان به جمال کنسرت یانی روشن می شد...و غرفه بعدی که شوی خارجی!!پخش می کرد...
نگاه به ساعت کردم...12:30ناگهان چقدر زود دیر میشود...زیرلبی ناسزایی به خودم و فضایی که هیچ تغییری هنگام ندای حی علی خیر العمل نکرده...رفتیم و نماز را با تاخیر به فرادا خواندیم...
داشتیم راه خروج را طی میکردیم..آرم سازمان ملی جوانان و لوگوی ساج توجهمان را جلب کرد...به غرفه سری زدیم...تلویزیون ال سی دی کلیپی در مورد ازدواج نمایش میداد...یکی گوشه غرفه سیگار میکشید...جوانی با زنجیر طلا به گردن!! از بچه های سازمان برایمان توضیح داد...ایران بعد از مصر رتبه دوم طلاق در دنیا را دارد...سازمان ملی جوانان برای انجام ازدواج هایی پایدار یک دانشگاه مجازی تاسیس کرده که در این دانشگاه...

شب خسته رسیدیم خونه،شبکه3،شبکه جوان...پخش مراسم جشنی به مناسبت ازدواج حضرت امیرالمومنین و حضرت زهرا(س) که متولی اون سازمان ملی جوانان بود...بازیگران دلنوازان مهمانان ویژه مراسمند...تا توصیه کنند به ازدواجی آسان و ساده و به هنگام...خانم سمانه پاکدل(نقش مهتاب)آنقدر وضعیت بحرانی!!دارد که دوربین تمام نماها را از دور یا به قول سینمایی ها (long shot) میگرد و هنگام صحبتشان جمعیت را نشان میدهد

یاد ویروس H1N1 افتادم...آزمایشگاه های آمریکا تولید کردند...خود دنبال چاره بودند...اولین محموله واکسنش هفته آینده از فرانسه وارد ایران میشود...معادله جالبی است...


پی نوشت
پی نوشت 1)از معدود غرفه هایی که مثل آدم!! کاسبی و تجارت میکردند فاکتور گرفتیم...
پی نوشت2)یه غرفه برای پر کردن فرم اهدای عضو بود که تلطیف کننده فضا بود...
پی نوشت 3)ساج طرح جالبیه،اما حرف سر اینه که تا مصداق های عملی و هنجارها رو درست نکنیم نمیتونیم قدم موثری برداریم...اینم آدرس ساج،مخصوص مجردها ومتاهل ها،دختر و پسر و...

www.saj.ir

پی نوشت معرفی)میخوام تو هر مطلب یه معرفی از یه چیزی داشته باشم...
غدیر نزدیکه...مقام معظم رهبری حوادث بعد از انتخابات رو فتنه خواندند و تاکید بر بصیرت...تو این ایام گوش سپردن به سخنرانی استاد رحیم پور ازغدی با عنوان علی(ع)از فتنه میگوید یه کار حسابیه...میتونید این یک ساعت و نیم سخنرانی و تو گوشی موبایلتون بریزید تو وقتهایی که قرار پرت بره گوش کنید دانلودش هم از گالری صوت سایت تبیان

|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 21:9
فراموش کار شده ایم 
فراموش کار شده ایم

در ماشین نشسته ام و مثل همیشه رادیو را روشن می کنم...از نوع جوانش...اینجا برنامه توپه...تنها برنامه طنز ورزشی در کهکشان راه شیری...با ما همراه باشید...دوتا تیم اصفهانی در لیگ ،اول و دوم شدند و استقلال و پرسپولیس...

حوصله ام سر می رود و موج رادیو را عوض می کنم ...رادیو پیام...بزرگراه چمران غرب به شرق ترافیک سنگینی حاکمه...حد فاصل پل ستارخان هم ترافیک سنگینی داره و...

به خانه رسیده ام و کمی مانده تا 20:30 زیر نویس شبکه 3میرود و میآید و تاکید میکند بر شروع دلنوازان راس ساعت20:45...و شبکه یک تبلیغ سریال آشپز باشی و ...بیست و سی شروع می شود و خبر می دهد از شهادت یکی از افراد کنسول گری ایران در پاکستان...و گزارشی از گران شدن بی حساب و کتاب نان و نظرات گوناگون در باب فیلم کتاب قانون...

روزنامه ها را از روی تلتکست تورق!! میکنم و کیهان تیترش کشتار شیعیان یمن توسط عربستان است...و دیگر اینکه 13آبان هیچ خبری نبود 16 آذر هم عمرا..و آفتاب یزد که نوشته چه گذشت در جلسه دولت و مجلس و آنفولانزای خوکی و...

پیامکی به دستم می رسد:فردا روز دحوالارض و ثواب روزه اش برابر هفتاد سال

به خودم میایم...چقدر دغدغه های دنیا فراموش کارمان کرده


پی نوشت1)غدیر نزدیک است و زودتر از 16آذر...15آذر

پی نوشت2)عرفه نزدیک تر است...

|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 12:49
پایانی برای شروعی جدید 
پایانی برای شروع جدید

بسم الله الرحمن الرحیم

الهی لا تخزنی یوم یبعثون یوم لاینفع و مال و لا بنون الا من اتا الله بقلب سلیم...

میان جمع را نگاه می کنم و چه انتظار بیهوده و نابه جایی برای حضورت در اینجا و به خاطر من...

ابتدا خواستم از جایگاه و منصبم و از خودم بگویم یادم آمد فانا اشهد و بانک انت الله و لا رافع لما وضعت و لا واضع لما رفعت

خواستم گزارش بدهم که در ۵۳۹ روز مسئولیتی که بر گردن داشتم فلان تعداد بسیجی جذب کردیم و آنقد عادی و آنقدر فعال و این تعداد اردو برگزار کردیم و مسابقاتی و اعتکاف علمی و همایشی و نمایشگاهی و...برخود نهیب می زنم آخر تو کجای این کارها بودی؟و کلما وفقتنی من خیر فانت دلیلی علیه

خواستم شکوه و گلایه کنم از کمبودها و ناملایمات یادم آمد انت یا رب موضع و کل شکوی و حاضر و کل ملا...و به یاد آوردم حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولا و نعم النصیر

پس فهمیدم مخاطبم را اشتباه گرفتم و یا لا اقل ناظرم را...

پس دوباره شروع می کنم...

خدایا تو شاهد بودی که راغب نبودم به گرفتن این مسئولیت و اگر نبود دو بار آیات رضایت تو برای به دوش گرفتن این مسئولیت محال بود در تن دادن به آن...و تو گواهی بر هم و غم و تلاشم برای قدم برداشتن در مسیر رضای تو و رساندن این بار به مقصد و حال می دانم که کم نبوده قصورات و خطاها و اشتباهاتم...پس مرا ببخش که من کس دیگری را نمی شناسم برای آمرزش خویش...و مرا ببخش به حق خوبانت که کم نبودند در یاری و همراهی من در هدف مقدسی که داشتیم.و اگر نبود همکاری و همدلی جمیع دوستان محال بود کسب توفیقی هر چند اندک و من می بوسم دست تک تک این بسیجیان این فدائیان ولایت...

و امروز بعد از۵۳۹ روز آمده ام تا بار مسئولیتی را که به دوش گرفته بودم به دیگری بسپارم...و نمی دانم که آیا در سنگر دانشگاه و در میدان نبرد جنگ با استکبار آیا افسر لایقی بوده ام یا نه؟

و لازم میدانم گفتن نکاتی را از باب سفارش و تاکید و یادآوری و اول از همه برای خودم...

یادمان نرود که تمام این مسئولیت ها امروز و فردا تمام خواهد شد و عمر ما نیز به همین سان و آنچه می ماند سوال،و جوابهای ماست در محضر حضرت دوست...

اگر باید به فکر  واکس کفش دانشجوها باشیم چه قدر به فکر فرهنگ و اندیشه آنان هستیم

تا خویش را اصلاح نکنیم نمی توانیم مصلح هیچ کس و هیچ چیز باشیم

یادمان نرود وصیت پیر جماران را که فرمود:خدایا مرا با بسیجیان محشور کن.

و از همه شما طلب حلالیت دارم و از خدا میخواهم در روزی که باید همه پاسخگوی لحظه لحظه عمرمان باشیم شرمنده امام زمانمان (عج)نشویم.


پی نوشت۱)این قسمتی از متن صحبت های من بود برای مراسم تودیع  در منصب مسئول بسیج دانشجویی

پی نوشت۲)انشاالله باز هم در بسیج دانشجویی هستم...در منصب دیگر

پی نوشت۳)خیلی حرف ها رو میخواستم بگم...معاون آموزشی فرمودند در یک جلسه خصوصی بگید...ما هم خویشتن داری کردیم

پی نوشت۴)اون واکس کفش دانشجوها اشاره داره به دستگاهی که برای واکس کفش دانشجوها جدیدا تو سالن گذاشتن...

|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 20:5
مسئولتی خطیر 
تقدیدم به دو دایی عزیزم
و امروز مسئولیتی دیگر به گردن من نهاده شد .این مسئولیتی خطیر را در روز میلاد حضرت معصومه(س) به گردن من نهادند و دوست و آشنا به من تبریک میگفتند.و چشم روشنی
و من دایی شدم.مسئولیتی که دیگران(دایی های خودم)برایم به نحو احسن انجام دادند.و برایم بیشتر رفیق بودند و دوست تا دایی...
روزها از زمانی که دایی علی همه مان راجمع میکرد و داستان خیار درازه که هیچ وقت تمامی نداشت برایمان تعریف میکرد میگذرد،از زمانی که خاطرات جبهه هایش را برایمان تعریف میکرد...و عکس ها و ماسک و سر نیزه زمان جنگ را نشانمان میداد...و چه ذوقی میکردیم پای این وسایل،انگار با ارزش ترین وسایل دنیا در دستان ماست...از زمانی که دایی احمد کتاب نماز را به من هدیه داد تا بدانم که چرا باید نماز بخوانم...و اینکه مرا با جمع رفقای مسجدی خود آشنا کرد تا بدانم رفاقت یعنی چه...
و حال امیدوارم که من هم برای امیر حسین دایی خوبی باشم...

و این شعری از سید حمید برقعی عزیز به مناسبت میلاد عشق رضا حضرت فاطمه معصومه(س):

:::: در ازدحام حرم ::::

به نام عشق

(تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی است)

 

باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو

دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خوردو زیر لب می گفت:

شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو

شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است

بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو

این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی

زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!

کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است

زادگاه من و مزار من است ،مرگ یک روز بی گمان ...

|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 15:45
نگاهی جدید...به همین سادگی... 
نگاهی جدید...به همین سادگی...

چند روز پیش یکی از دوستان هم دانشگاهی که هفت خوان رستم!!را گذرانده و موفق به فارغ التحصیلی شده بود برای تجدید خاطرات و دیدار دوستان عازم دانشگاه شده بود؛پسری اهل کرج درس خوانده در رشته برق و در قشر افرار سوسول و فشن قرار میگرفت.
گعده ای گرفتیم و از هر دری سخن گفتیم از اینکه چه می کنیم و چه خواهیم کرد...و گذری به خاطرات گذشته...
محسن(همون پسر فشن قصه ما) گفت اولین روزی که میخواستم دانشگاه بیام برای ثبت نام آدرس رو پیدا نمی کردم خسته و کلافه شده بودم...ذهنیت خوبی هم اصلا نسبت به قم نداشتم...داشتم به زمین و زمان فحش میدادم...
یه آخوند با موتور جلوی پام نگه داشت گفت کجا میری؟آدرس رو نشونش دادم...گفت سوار شو...من رو تا در دانشگاه رسوند...
از اونوقت دیدم نسبت به روحانی ها عوض شد...

یکی از دوستانم برای تبلیغ به روستاهای دور افتاده کرمان رفته بود...از فقر فرهنگی شدیدی که اونجا حاکم بود سخن گفت...پرسیدم برای اون ها (با توجه به این فقر فرهنگی)از چی صحبت میکردی؟...گفت کمی احکام ساده و فوتبال...با جوون های روستا شب ها فوتبال بازی میکردیم...و عجب تاثیری داشت...


اصل نوشت(نتیجه):خیلی وقت ها راه رو اشتباه رفتیم...راه هدایت ورای سخن گفتن تنهاست...

پ.ن.۱:اوایل مکان دانشگاهمون خیلی پرت بود و به قول خودمون اگه شب دیر وقت میشد احتمال اینکه گرگ ها بخورندمون زیاد بود.البته الان دیگه خوب شده.

پ.ن.۲)جدیدا هم  خیلی وقت نمی کنم تا بنویسم و هم کمی دچار وسواس در نوشتن شدم...دعا کنید شفا پیدا کنم...

|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 10:20
شهادت با طعم کمپوت گیلاس 

شهادت با طعم کمپوت گیلاس

شوخی های جبهه

دشمن به منطقه حمله کرده بود و دستور عقب نشینی صادر شده بود...تمام مهمات و ادوات و سنگرها رو داشتیم منهدم می کردیم تا مبادا به دست دشمن بیفته...دشمن هم دائم آتش میریخت...تو همون کارزار یک خمپاره کنارم اصابت کرد ...به کناری پرتاب شدم...هنوز در اثر موج انفجار گنگ بودم...بدنم غرق به خون و تکه های بدنم را میدیدم...اشهد خود را خواندم و منتظر شهادت...لحظاتی گذشت اما اتفاقی نیفتاد...احتمال دادم مجروح شده ام ...مدتی گذشت اما هیچ دردی در بدنم احساس نمی کردم...کمی دستانم را تکان دادم...بعد پاهایم را...و تمام بدنم را ...بدنم سالم بود...خمپاره به سنگر تدارکات اصابت کرده بود و به کمپوت گیلاس ها...

 


پی نوشت۱:این عکس و خاطره ای بود از پدرم(همون چکش به دسته)

پی نوشت۲:بعد از خواندن کتاب "دا" فهمیدم که میشه صدها و حتی هزاران کتاب "دا "چاپ کرد.پدرو مادرم هر دو خاطرات فوق العاده ای از انقلاب و دفاع مقدس دارند که اگه بتونم تو این مدت تعدادیشون رو به نگارش در میارم...(به شما نیز پیشنهاد میشود)

 

|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 19:14
زمین به وقت بهشت 
زمین به وقت بهشت

از قبل اردوی مشهد مشخص بود خیلی دوست داشتم برم اما کار داشتم و باید میموندم...شب 28ماه رمضان کارم حل شد...فرداش عازم حرم آقا علی بن موسی الرضا (ع) شدیم..اردویی با نام زمین به وقت بهشت....باور کنید شب عید فطر یه آدم گنه کاری مثل من هم میتونست ببینه رحمت حضرت حق پیش امام رئوف داره موج میزنه...حس و حال عجیبی بود...
جمع40نفره که با هم رفته بودیم جمعی فوق العاده ای بود...رفاقت و صمیمت موج میزد...
خیلی نمیخوام از حال و هوای شخصی خودم بگم اما یه چند تا نکته و کار جالبی تو این اردو بود (که فکر میکنم به کار شما دوستان هم بیاد)خدمتتان میگم ...
هیچ کس بیکار نباشه:در همون اول کار،همه بچه ها توی گروه های 6 نفره تقسیم بندی شدند و طبق جدولی هر گروهی باید کار آماده سازی،توزع و جمع آوری هر وعده غذایی رو انجام میداد.
کلکم راع و کلکم مسئول:تو این اردو هر کس هم مسئولیتی داشت، از مسئول آشپزی و کمکش تا آب و چای و خریدو فرهنگی و... 
مسابقه جمله نویسی:قرار شد یه مسابقه برگزار بشه؛هر روز یک کلمه اعلام بشه(مثل مرد،لحظه،تنفس،دوباره و...) و هر کس 5تا جمله در مورد اون بنویسه بعد جمله ها رو به مسئول فرهنگی میدادند،جمله ها تایپ و در اختیار گروه ها قرار میگرفت،هر گروه تمام جمله ها رو میخوند و دو تا جمله برتر رو معرفی میکرد؛آخر شب هم یه مراسم میگرفتیم و نماینده هر گروه از جملاتش دفاع میکرد و بعد هم همه رای میدادند تا دو جمله برتر مشخص بشه...باور کنید خودمون هم باور نمیکردیم که دوستان چنین جملات زیبایی رو بنویسند و این چنین حس های زیبایی داشته باشند...و انتخاب دو جمله کار خیلی مشکلی بود...اثرات مثبت این کار هم خودتون ارزیابی کنید...
اردو نیوز:هر روز در اردو یه نشریه با نام اردو نیوز چاپ میشد که تمامش از حاشیه اردو و تقریبا طنز بود که فوق العاده موثر بود و جالب...
نزاع:در اتوبوس به دو دسته عقبی و جلویی تقسیم شدیم و علیه هم دیگه شروع کردیم به شعار دادن و شعر ساختن؛ذهن خلاق بچه ها، شعر و شعارهای جالبی رو میساخت...بعد هم هر کس نماینده ای معرفی کرد و مناظره ای بپا شد...و بعد شعار و اغتشاش بعد از مناظره...
شیر آباد:راه برگشت  شمال بود و به منطقه شیر آباد(بین آزاد شهر و گرگان)رفتیم و در آبشار اونجا شنا کردیم...پریدن یکی از بچه ها از ارتفاع20متری داخل آب از حواشی جالب اون روز بود.
زیارت:یک شب در روستای زیارت بودیم،بارون به قدری تند و شدید بارید که اگه یه مقدار تند تر بود احتمال وقوع سیل حتمی بود
در محضر جناب مدنی:در روستای زیارت به دیدار یکی از دوستان جناب حسینیان(مسئول اردو)رفتیم.حجه الاسلام و المسلمین مدنی؛انسان فوق العاده جالبی بود؛مسئول تیم حفاظت از امام خمینی(ره) در قم ؛انسانی فوق العاده جسور و شجاع و خاطراتی زیبا که نقل اون ها بمونه برای بعد...



پی نوشت ۱:پاتوقی داریم به نام بوی سیب و جمع بوی سیبی ها که با اون جمع عازم حرم امام رضای مهربون شدیم.

پی نوشت ۲:آدرس سایت بوی سیب www.booyesib.net که احتمالا به زودی متن نشریه و عکس ها رو داخل سایت میشه دید،دیدنش همین الان هم بی ضرره.

پی نوشت ۳:مسئول بوی سیب جناب حاج آقای حسینیان هستش.آدمی با صفا و با خدا...وصفش بماند برای بعد...

پی نوشت۴:امیدوارم با شروع ترم جدید وقتم اجازه بده که بتونم پیوسته به روز کنم...هرچند آهسته...

پی نوشت۵:یه لطف کنید و نظر بدید در مورد نوشتن چنین مطالبی(ژانر خاطرات شخصی)...که خواندنش برای شما جذابیت داره یا نه؟؟

|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 2:30
جوونا آقا بشید زنده کنیم رسم جوونمردی رو امشب... 
حدود دو سال پیش بود که دکتر احمدی نژاد در سفر استانی خود به قم از روستایی به نام مشک آباد دیدن کردند که نه تنها من بلکه هیچ کدام از دوستان هم تا به حال اسم این روستا را نشنیده بودند...

مشک آباد قم

گذشت و تابستان دوسال پیش صحبت از اردوهای سازندگی در بسیج دانشجویی مطرح شد و تعدادی از دوستان اولین بار برای شناسایی منطقه محروم راهی مشک آباد شدند...بعد از مدتی من هم رهسپار این منطقه شدم و من باورم نمی شد که در۴۰ کیلومتری قم چنین مکان محرومی وجود داشته باشه...و بیشتر فقر فرهنگی...
از اون سال بچه های بسیج دانشجویی عازم این روستا شدند و علاوه بر تابستان و عید که کارهای عمرانی انجام میدادند هر پنجشنبه و جمعه کلاس هایی و تو این روستابرگزار می کردند...
امسال هم بچه ها ماه رمضان رو مشک آباد هستند...باور کنید زبان روزه خیلی سخته و مرد میخواد هر چند که شیرزنانی هم اونجا هستند...
روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان به همراه رییس دانشگاه سری زدیم به بچه ها(البته همراه با سه تا هندوانه و دو کیلو زولبیا بامیه)و هم بچه ها خوشحال شدند و بیشتر از اون ها ما...خستگی تو چهره بچه ها موج میزد و بیشتر از اون حس شیرین رفاقت(که اگه تجربه نکرده باشی نمیشه وصف کرد) و خدمت رسانی...
اونجا یاد شعر مرحوم آغاصی افتادم...

موهای آقا سفیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید

قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید

جوونا آقا بشید زنده کنیم رسم جوونمردی رو امشب

یتیما منتظرند زنده کنیم شیوه شبگردی رو امشب

 



پی نوشت ها:
۱)مشک آباد به مجموع ۴یا۵روستا میگند که هر کدوم ۲،۳کیلومتر با هم فاصله دارند
۲)اولین باری که رفتم روستا یه چاه آب دیدم و رفتم کمی از آبش بنوشم که...شور و تلخ همچون آب دریا

۳)آب شرب این روستاها از طریق تانکر و هر ۳روز یه بار تامین میشد که با سفر دکتر یه آب شیرین کن براشون نصب شد و مشکلشون حل.
۴)مردم این روستا احمدی نژاد و با جوون و دل دوست دارند و فکر میکنم رای دکتر تو این منطقه۱۰۰%بوده...جایی که موج سبز نخواست ببینه...
۵) بچه های روستا تو این مدت انس و الفت زیادی به بچه ها پیدا کردند تابستان گذشته بچه ها تعریف می کردند هر روز ساعت5بعد از ظهر به روستا میرفتیم یه روز مینی بوس خراب میشه و دیرتر میرسیم...دیدیم همه بچه ها اومدن تو جاده منتظرمون...
۶)شب قدر به بچه ها اونجا خیلی حال داده بود...شاید شب ۲۳برم اونجا  

 ۷)دم رییس دانشگاهمون هم گرم...
 

|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 22:56
تجلی خدا 
آخر کدام قلم توان از تو نوشتن را دارد؟ و کدام کلمات هستند که از برای توگفتن به عجز در نمی آیند؟ و کدام فکر است که از فهمیدن تو عاجز نباشد؟ و حال من چه دارم از برای تو گفتن؟...
تو که هستی و نیستی مدیون وجودت است و تو که با ذوالفقارت عصای موسی را و با دست خیبر شکنت ید بیضایش را بی رنگ کردی
تولدت مسیحایی نبود؛چرا که تولد عیسی در زیر سایه حضرت حق بود و تو در بر حضرت حق...
تو که دری بودی برای ورود به شهر حق  و حقیقت؛تو که با شجاعتت بینی کفر را به خاک مالیدی و اسلام را تا ابد مدیون خود کردی تو که اشک یتیمی همه ی وجودت را به لرزه وا می داشت و تو که صبر در پیشت بی قرار می شد.
اصلا بگذار این طور بگویم تو تجلی خدا بودی برای خاکیان و یا شاید برهانی برای کافران به خدا از سر ندیدن با چشم سر و حال چگونه توانستند به خورشید بنگرند و با دست به یکدیگر نشان دهند و باز وجودت را منکر شوند.


این شب ها هیچ چیز ندارم برای گفتن ...تمام جملاتم ناقص میمونه...هر چه هم نوشتم مطالب سال گذشته بود...

فقط میدانم باید برای علی جان داد .همین...

برای غربتش...برای استخوانی که در گلو داشت برای خاری که در چشم داشت برای ۲۵ سال خانه نشینی برای غمی که با چاه می گفت برای غم زهرا... باید برای علی جان داد و دیگر هیچ...

باید مثل همام برای علی جان داد...

حضرت رسول میگفت روحی فداک یا علی(جانم فدایت یاعلی)

باید به سان زهرا برای علی جان سپرد...

|+|
نوشته شده توسط نبات تلخ در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 22:12