
شنیده اید که آرزو بر جوانان عیب نیست...حالا میخواهیم آرزو کنیم...یا کمی تفکر ...اصلا هر چه که تو دوست داری اسمش را بذاری قبول...اصلا این متن توست...این متن قرار است افکار تو باشد حالا قلم من و تو ندارد...
تصور کن حاج احمد متوسلیان فردا قرار است ایران باشد...و شما باید همراه و همقدم حاج احمد باشی...اصلا سین برنامه ها را قرار است شما بچینی...
خدا وکیلی هر چه فکر میکنم میبینم عجب مسئولیت سنگینی است...اول که بهم گفتند داشتم از خوشحالی پر در می آوردم...آخر من کجا...حاج احمد متوسلیان کجا...اولش دو رکعت نماز شکر به جا آوردم و خدا را به خاطر این نعمت شکر کردم...اما حالا که فکر میکنم میبینم من مرد این کار نیستم...خواستم برم بگم بابا آخه این کار من نیست...من چه تدارکی ببینم...چه کار کنم...شما باید 27 سال پیش تدارک این مراسم را میدید نه حالا...اما دیگه کار از کار گذشته است...
قرار شد حاج احمد مستقیما از فرودگاه امام خمینی(ره) به مرقد امام خمینی برود و آنجا مراسمی برگزار شود...هواپیما روی زمین نشست خیل مسئولان و خبرنگاران و مشتاقان و ارادتمندان به سمت ایشان میرود...و روی دست های مردم...
بالاخره به مرقد امام میرسیم...در طول راه حاج احمد حال عجیبی دارد... به مرقد که میرسیم حاج احمد از خود بی خود شده...چه عاشقانه شبکه های ضریح را به دست گرفته ،وصل عاشق و معشوق دیدنی است...
بعد از مراسم از مرقد امام به سمت منزل ایشان رهسپار میشویم...به خیابان های تهران که میرسیم حاج احمد با حالت عجیبی به خیابان ها نگاه میکند...هر از چند گاهی چشم به کف ماشین میدوزد...میدانم چه میخواهد بپرسد...سر به زیر می اندازم تا از جوابی که ندارم به سوالش بدهم فرار کنم...
یک لحظه حاج احمد از خود بی خود میشود...داد میزند وایسا...وایسا...ماشین در وسط خیابان می ایستد...حاج احمد در ماشین را باز میکند و به سمت پیاده رو میرود... راه بندان شده و ماشین ها دائم بوق میزنند...
حاج احمد خیره خیره به عکس های همت و صیاد و بابایی و شوشتری نگاه میکند...هیچ نمیگوید...دعا میکنم خدا کند گریه کند...لا اقل فریاد بکشد...هیچ نمیگوید و فقط نگاه میکند...
دیگر رسیده ایم جلوی کوچه...از چند صد متر قبل دیوارها مملو از پلاکاردها و آذین بندی است...جمعیت زیادی در کوچه به استقبال حاج احمد آمده اند...
تمام روز به دید و بازدیدهای مسئولین از حاج احمد اختصاص یافته است...حاج احمد به گرمی از همه استقبال میکند....در خانه زمزمه هایی به گوش میرسد...کروبی و موسوی قرار است بیایند به ملاقات حاج احمد...
پیغام فرستاده ایم که بابا فارغ از همه مسائل سیاسی... بیاید و فعلا کمی دندان روی جگر بگذارید...فرصت برای دیدار بسیار است...پزشکان گفته اند فشار عصبی برای حاجی سم است...
پیغام فرستاده اند اگر خود جناب متوسلیان بفرمایند حرفی نیست اگر نه ما هم حق داریم بیاییم...در کوچه درگیری شده است فقط کروبی آمده است، مردم بر ضد کروبی شعار میدهند...صداها به گوش حاج احمد میرسد...حاج احمد هاج و واج به دیگران نگاه میکند...به حاج احمد میگویم خودم میایم و همه چی را میگویم...با ممانعت مردم جناب کروبی نمیتواند وارد خانه شود و ....
میدانم حاج احمد ذهنش شده سوال...دلش شده سوال...موقع نماز مغرب و عشا شده...حاجی نمازش را میخواند...بعد از نماز میروم سراغش و یه کم مقدمه چینی میکنم و کلیاتی از سال60به بعد میگویم و آخرش را به انتخابات و حوادث بعد از آن میچسبانم...حاجی خودش آنجاست...دلش جایی دیگر...
فردا دیداری است با مقام معظم رهبری...صبح خدمت ایشان میرسیم...خود حضرت آقا به استقبال حاج احمد میاید...او را در آغوش میگیرد...چهره حاج احمد شبیه زمانی شده که در مرقد امام بودیم...گپ و گفت خصوصی میشود...خود حضرت آقا اینچنین میخواهد...موقع رفتن، حاج احمد به آقا میگوید یه عکس یادگاری با هم بیاندازیم...معنی لبخند بر لب و اشک در چشم حضرت آقا را نمیفهمم...
پنجشنبه است و حاجی روبه من میکند و میگوید...شب زیارتی اباعبدالله است...برویم زیارت نوکران اباعبدالله...اصلا بیا بریم کربلای ایران...مانده ام این لفظ را حاج احمد کی شنیده است...برنامه را هماهنگ میکنم...
غروب شلمچه ایم...حاجی در حال و هوای خودش نیست...میخواهم این حالش را مشابه سازی کنم با احوالات دیگرش...هیچی لحظه و حالتی را نمیابم....نماز را به جماعت میخوانیم...موقع نماز کنار دست حاج احمد نشسته ام...دعای قنوتش حواسم را پرت می کند...اللهم الرزقنی شهاده....بعد از نماز خیره شده ام به چهره حاج احمد...او هم خیره شده به جمله مهدی باکری:بعد از جنگ مردم سه دسته اند...
حاج احمد نافله عشا را پیش شهدای گمنام میخواند...توسلی و زیارت عاشورایی...
حاج احمد میگوید جامعه کبیره میخواهم بخوانم...تنها...
پا برهنه میرود نزدیک فنس ها...از دور همگی زیر نظر داریمش...
شب از نیمه گذشته است...نزدیکش میروم..به سجده رفته است ...با ناله ای سوزناک تکرار میکند...و عادتکم الاحسان...و عادتکم الاحسان...
صدا هر لحظه کم فروغ تر می شود...
پی نوشت معرفی)خدا خانه دارد...یک کتاب عالی...متن های ادبی فوق العاده...که علمی غنی پشت نوشته ها هستش..یک کتاب 135 صفحه ای با قطع کوچک با قیمت700تومان...بخونید...اگه بد بود بدید خودم...
نوشته شده توسط نبات تلخ در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 16:36